تبليغاتX
ساکت
آخرین قله ی عروج را می توان بحر عمیق عشق نامید
۱- اگر یکشنبه مرا توی کلیسا تماشا کنی کفش های جدیدم رو بهت نشون میدم.

۲- من به عروسی رفتم و آن ها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکال نداره؟

۳- من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی کنم.

۴- لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم.

۵- فکر نمی کنم هیچ کسی می توانست خدایی بهتر از تو باشد. می خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی نمی زنم.

۶- هیچ فکر نمی کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشید رو که روز سه شنبه ساخته بودی دیدم. معرکه بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11:49 PM  توسط حامد | 
عشق این است که وقتی آن دو نفر یکدیگر را دیدند خندیدند.همدیگر را در آغوش نکشیدند ولی نگاهشان پیوند خورد.قلبشان به تحرک افتاد....شاید هم از کار افتاد! در کنار دریاچه به جای اینکه به پرواز پرنده ها نگاه کنند خودشان پر کشیدند....(برداشت یک کودک قشنگ)

این روزها به تو احتیاج دارم.احوالم ملتهب شده...زمین و زمان را گاز میگیرم.

آهاااااااااااااای! در و دیوار کجایید که سرم درد میکند برای کوبیدن....

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 11:26 AM  توسط حامد |