![]() |
![]() |
|
| آخرین قله ی عروج را می توان بحر عمیق عشق نامید |
![]() |
|
داشتم یه کاریکاتور نگاه میکردم به این مضمون: (چقدر عجیبه) که تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمی آره که تا وقتی گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه که بی بهانه کسی هیچوقت برات هدیه نمی خره که تا فریاد نکنی کسی به طرفت برنمی گرده که تا وقتی بزرگ نباشی کسی به قصه ات گوش نمی ده که تا وقتی قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی آد که تا وقتی نمردی کسی تو رو نمی بخشه اندک شرری هست هنوز؟ |
|
شب قدر - مسجد جامع بازار - من - اراذل - حاج آقا مجتبی
خدایا ما که خودمون میدونیم...آره.ما که خودمون قبول داریم یه سال ...این مانع بین ما و شما رو خود ما گذاشتیم.حالیمونه چه غلطایی کردیم.ولی امید به این داریم که مانع رو تو ور داری.شاید بگن ما چقدر پرروییم.ولی آخه نوکرتم خودت گفتی اینجور بخوایم.خوب مام خواستیم.حالا ورش دار.باور کن ... باور کن ما دوست نداشتیم تو رو ناراحت کنیم.با این که گناهو دوست داشتیم ولی قصد خصومت با شما رو نداشتیم.هیچی ندونیم اینو که میدونیم که ما شما را دوست داریم. حالا ورش دار. دمت گرم. |
یک جزیره سبز هست اندر جهان اندرو گاویست تنها خوش دهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و منتجب شب ز اندیشه که فردا چه خورم گردد او چون تار مو لاغر ز غم چون برآید صبح گردد سبز دشت تا میان رسته قصیل سبز و کشت {باز هم میخورد تا چاق شود و شب دوباره تب میکند که فردا چه بخورم.} . . . هیچ نندیشید که چندین سال من میخورم زین سبزه زار و زین چمن هیچ روزی کم نیامد روزیم چیست این ترس و غم و دلسوزیم مولوی |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تختی نمایی از فتوت
|
| پیوندها |
|
ضیافت پوکر صوفی جهادی |
|
RSS
|