![]() |
![]() |
|
| آخرین قله ی عروج را می توان بحر عمیق عشق نامید |
|
نظر در مورد عشق چگونه میتواند/باید باشد؟
۱-عشق مسئله مهمی در زندگی من است ولی راحت آن را بدست آوردم.خدا رو شکر! ۲-عشق برای من همه چیز است و آن را ارزان بدست نیاوردم. ۳-عشق چیه بابا.این چیزا مسخره بازیه.راحت میاد و راحت میره. ۴-عشق...!ما که دنبال این حرفا نیستیم.ولی شما اگه میخوای بری دنبالش پوستت کَندَس. پ.ن. خودتو عشقه حاجی کعبه و بت خانه بهانست.(این تو گزینه ها نیستا!) |
|
اگر سر یک کوزه ی خالی رو ببندم بندازم تو آب هیچ وقت تو آب فرو نمیره.چرا؟
مولوی میگه: تا قیامت آن فرو ناید به پست که دلش خالیست و در وی باد هست شاید حق با این شاعر باشه... |
|
طینت پاک و قلب مهزبان یک دزد بهترین نمونه است که یک اجتماع خراب افراد پاک را به چه روز گرفتار میکند.
|
دنیا دنیا آرامش... |
|
این وضع را خدا مقدر کرده و شرایطی بر خلاف خواست من به وجود آورده و تو باید مرا همین طوری که هستم بپذیری.سعی من این بود که همه این چیزها را از تو مخفی نگه دارم...اما باید می دانستم که نمی توانم برای مدت زیادی تو را فریب بدهم و باید شهامت این را می داشتم که پیش از اینها مسئله را با تو در میان بگذارم.اما آدم ترسویی هستم.تحمل این را نداشتم که تو را برنجانم.با این حال ...همه ی تقصیر گردن من نیست.تو درباره ی دوستی چنان آرمان باشکوهی داری که انطباق با آن برای هر کسی که باشد بسیار مشکل است! هانس عزیز من...تو ازین آدم های خاکی بیش از اندازه توقع داری.سعی کن مرا بفهمی و مرا ببخشی تا بتوانیم باز با هم دوست باشیم.
فرد اولمن دوست بازیافته |
|
هوا صاف - چکاوکان در حال سُرایش - بچه ها مشغول بازی - صورتکها بشاش و خندان
خنجری بر قلب من نشست هوا صاف - چکاوکان در حال سُرایش - بچه ها مشغول بازی - صورتکها بشاش و خندان زندگی همچنان زیباست! |
|
شنیدی میگن مو رو از ماست کشیدن؟
منم شنیدم.ولی...شنیدی بگن ماست از مو بیرون کشیدن. کسی ماست را از مو بیرون نمیکشد.همه به کار راحت تن میدهند.کسی برای مو احترام قائل نیست. ان هم مویی که در ان پیچشهاست!!! |
|
این جوجه فکلی و جوجه های دیگر که نمیشناسیشان همه از تخمی سر دراورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شکسته و خالی مانده.میان این در و دیوار شکسته از هیچ کدامشان حتی یک پر نمانده. جلال ال احمد مدیر مدرسه |
|
سلاخی داشت میگریست.به قناریه کوچکی دل بسته بود.
|
|
رفتیم بیمه پول یه سری دارو که گرفته بودیم بگیریم.بیمه هم نصفشو(یه ذره کمتر) داد.وقتی برگشتیم خونه دیدم چند تاش گوشه نداره.چند تاشم تقلبیه!خاک بر سر مملکت...
|
|
هر روز از کلبه بیرون می امد و روی صندلی خود کنار کلبه لم میداد.ساعتها به کویر نگاه میکرد.میگفت کسی در راهست.از جایی که او نظر داشت سالها بود که کسی اصلا به سمت شهر نیامده بود.ولی پیرمرد با نگاه خود جاده را میساخت... |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تختی نمایی از فتوت
|
| پیوندها |
|
ضیافت پوکر صوفی جهادی |
|
RSS
|