تبليغاتX
ساکت
آخرین قله ی عروج را می توان بحر عمیق عشق نامید
مرد جوان به پارک رفته بود تا هم تفرجی کند و هم روزنامه بخواند.نمیکتی خالی پیدا کرد و نشست.در همین حین پیری جا افتاده با لبخند گفت:ببخشید میتونم بشینم؟مرد جوان سر خود را تکان داد.پیر نشست.او هم روزنامه میخواند.مرد جوان سیگاری دراورد و روشن کرد.پیر لحظه ای درنگ کرد. سپس بلند شد و با قدم های کوچک دور شد و رفت.مرد جوان نگاهی به او کرد و در دل گفت:باید این اتفاق می افتاد!...باید؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 7:1 PM  توسط حامد | 

نگاه تو

در این زمستان هر چقدر خود را گرم میکنم باز هم سردم ست.سرد...ولی چرا خودم را گرم کنم؟من که دارم اتش میگیرم!نگاه تو مرا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 11:7 PM  توسط حامد | 

پرده اول

گاز دادم.بازم گاز...مگه میره؟!گاری رو انداخته جلوی ما داره خودشو میماله به اسفالت.بیا چراغم قرمز شد.حالا باید کلیم اینجا وایسیم.عجب هوای گرمیه!دو سه تا بوق و فحش نذر جلویی کردم.داشتم اونارو ادا میکردم که دیدم بچه ای وایساده کناره پنجره و میگه:اقا فال.یه دونه بخر...یه دونه بخر...

شیشه رو دادم بالا و کولرو زدم.

پرده دوم

لبه جدول نشسته بودمو خدا خدا میکردم که چراغ قرمز بشه.شد!رفتم کنار ماشین اولی.کلی التماس کردم یه دونه بخره.مگه خرید خسیس؟ماشین عقبیش باکلاس تر بود.معطلش نکردم.رفتم پیشش.یارو داشت دادوبیداد میکردو منم میگفتم:اقا...یه فال...تورو خدا یکیشو بخر...تورو به....شیشه رو داد بالا...

یکی میخواد چراغ قرمز باشه یکی نمی خواد!

یکی میخواد شیشه ها پایین باشن خوب... یکی هم نمی خواد!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 10:58 PM  توسط حامد | 
خبرنگار:سلام (خانوم).نظر شما در مورد حجاب اسلامی چیه؟

.

.

.

خبرنگار:سلام (خانوم).به نظره خودتون حجابتون مناسبه؟نظرتون در مورده لباسه ملی چیه؟

.

..

و...

گزارش تموم میشه.دوربینو خاموش میکنن.اخرین خانومی که ازش گزارش گرفته بودن دیگه دور شده بود.پسری انطرفه خیابان داشت میخندید...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت 0:29 AM  توسط حامد | 

                                  

خداوند از شدت ظهورَش مخفی است.در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون قدر هست که گویی نیست.اون قدر حضور داره که انگار غایبه.اصلآ غیبتِ ش به دلیل شدت ظهورشه.می گن خداوند مثل یه صداست که از اول افرینش تا اخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه.چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه.در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنِ ش می شه.شاید به همین دلیله که ما نمی تونیم خداوند رو درک کنیم.به نظر من این خیال انگیزترین شعریه که انسان در طول تاریخ سروده.

                                                                                          مصطفی مستور

                                                                                         چند روایت معتبر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 1:7 PM  توسط حامد | 
جایی که تو به او نیاز داری و او نیز در گوش تو نغمه مرگ می سراید

ایا باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 5:32 PM  توسط حامد | 
در خلوتزار اوقاتم با تمام وجود میگریم تا شاید موجهای اشک من کشتی خاطراتمان را به ساحل چشمانت برساند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 11:39 PM  توسط حامد | 
شاعر:مهدی اخوان ثالث(ماث)

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

                                                                 سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دستِ محبت سوی کس یازی

به اکراه اورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

 

نفس کز گرمگاه سینه می اید برون ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کایناست پس دیگر چه داری چشم

ز چشمِ دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...ای...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

 

منم من میهمان هر شبت لولی وَش مغموم.

منم من سنگِ تیپا خورده ی رنجور.

منم دشنام پست افرینش نغمه ی ناجور

 

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگِ بیرنگم.

بیا بگشای در بگشای دلتنگم.

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.

تگرگی نیست مرگی نیست.

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان ست.

 

من امشب امدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه میگوئی که بیگه شد سحر شد بامداد امد؟

فریبت میدهد بر اسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این یادگار سیلیِ سردِ زمستان ست.

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوتِ ستبرِ ظلمت نه تویِ مرگ اندود پنهان ست.

حریفا!رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان ست.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفسها ابر دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهایِ بلوراجین

زمین دلمرده سقفِ اسمان کوتاه

غبار الوده مهر و ماه

زمستان ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 6:6 PM  توسط حامد | 
پول کثیف

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 5:32 PM  توسط حامد | 
گوش میدهم

محمد رضا شجریان              اواز

مجید درخشانی                  تار

محمد فیروزی                     بربط

سعید فرجپوری                   کمانچه

همایون شجریان                  تنبک

حسین رضایی نیا                 دف

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 5:48 PM  توسط حامد | 
هرکس که مرا طلب کند می یابد

و آن کس که مرا یافت می شناسد

و هر کس که مرا شناخت دوست می دارد

و آن کس که دوستم داشت به من عشق می ورزد

و هر کس به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم

و آن کس که به او عشق ورزیدم او را می کُشم

و کسی را که من بکشم خونبهایش بر من واجب است

و هر کس که خونبهایش بر من واجب شد پس من خود خونبهایش هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 2:20 PM  توسط حامد | 

نام شعر:صاحب دم

<<از نوای تو بُود زمزمه ی زیر و بمم>>

دَم بُود نایی و من در دَمِ دَم هستم نی

بند بندم همگی پر بُود از نغمه ی وی

هَر دَم از دَم بزند آتشم اندر رگ و پی

عشقِ دم گاه به رومم کشد و گاه به ری

<<گاه اندر عرب اندازد و گاهی عجمم>>

یا رب این نای و نی و ما و من و دَمدَمِه چیست؟

دم به دم میدمد و صاحب دم پیدا نیست

پُر صدا کرده جهان را ز منم این من کیست؟

منم این صاحب دم یا من و او هر دو یکیست؟

<<او منم یا منم او یا بُود از او منمم>>

منم آن ذات که در عین صفات آمده ام

از حضور شَه شیرین حرکات آمده ام

خِضر راه حقم و از ظلمات آمده ام

گمرهان را هِله از بهر نجات آمده ام

<<ای بسا مرده که یکدم شود احیا ز دَمَم>>

من که از باده خُم هُوَ هو مخمورم

نیست به جز دُرد کشی چیز دگر منظورم

من ز هفتاد و دو ملت به حقیقت دورم

بر سر دار اناالحق زنم و منصورم

<<خصم اگر سنگ ببارد به سرم نیست غمم>>

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 11:43 AM  توسط حامد |