![]() |
![]() |
|
| آخرین قله ی عروج را می توان بحر عمیق عشق نامید |
|
بنویسید آزادی...
چیزی نگویید... |
|
نه راهی برای گریز
نه راهی به پس .... ایستاده ایم.هرچه بادا باد... |
|
این روزها باران می آید و می شوید کوچه های خاک گرفته را...
|
|
اگه برا امسال بخوای اسم انتخاب کنی چی میزاری؟
|
|
آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت از نو آدمی |
|
خدا عقل را آفرید برای ماندن!
او عشق را آفرید برای رفتن! تو را آفرید و این دو به تو داد که بین آن دو تا ابد آواره باشی و در حیرت... |
|
عابدی بود که چهل سال نخوابیده بود و عبادت می کرد.
یک شب خوابید و در خواب خدا را دید.
از آن پس هر جا که می رفت بالش را به همراه داشت...
|
|
و نوزادی در گهواره ی نوزادی دیگر می خوابد. در خانه ی او بزرگ می شود و از درخت حیاط خانه ی او میوه می خورد. در خلوت خود از او می ترسد و از تصاحب خانه ی او عذاب وجدان حتی به اندازه ی سر سوزنی ندارد. چرا که دستهای دیگری مرتکب این جنایت شده اند.
|
|
...که آینده آبستن وقایعی است و خیلی چیزها هنوز در ابهام مانده. اینجا دسیسه ای در کار است. ولی وقتی اینجا همه اظهار بی اطلاعی می کنند نمی توان مسائل را روشن کرد.اگر من هیچ نشنیده باشم تو هم هیچ ... پس کی چیزی شنیده؟فقط باید گفت که نصف قضیه خیالات است.سراب است.موهوم است.مثل صورت های خیالی در شب مهتاب یا اشباح و از این جور چیزها!
|
|
از سفر مشهد که برگشتم با شنیدن خبر از دست دادن عزیزی...
درست همان روز که رفتم مشهد مادربزرگم رفت... و من تا انتهای سفر بی خبر... |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تختی نمایی از فتوت
|
| پیوندها |
|
ضیافت پوکر صوفی |
|
RSS
|