تبليغاتX
ساکت
آخرین قله ی عروج را می توان بحر عمیق عشق نامید
 شنا
ازین که امروز فهمیدم تو شنا هیچی بلد نیستم

خوشحالم...

دوست ندارم دست و پای آخر زدن را...

در روزی که دیگر وقتی نمانده...

 

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1389/10/19  |
 خاطره های مرده

درین روزهای سرد زمستانی...

هرگاه زیر طاق کوتاه روزها بُر خوردی..

به خاطراتمان بازگرد.

|+| نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 1389/10/02  |
 تابستون
نه ماه بود که عین زن حامله ایستاده بودیم...
|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 1389/04/01  |
 .. .
اون اولا که نگات میکردم به نفس نفس می افتادم.

نمی تونستم بگم دوست دارم.

...

چقدر بی شعور بودم...

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 1389/03/03  |
 فقر
زمانی که در موضع قدرت نگاه تغییر میکند و فخر فروخته می شود

از...

 از نداریمان است...

و جیب های خالی بسیارند...

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه 1389/02/24  |
 باز باران با ترانه...
باز باران آمد و باز حال و هوای شهر دیگر گون شد.

اما...

اما اینکه حال و هوای آدمای شهر به کدامین باران عوض شود را خدا داند...

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1389/01/29  |
 علی (ع) گفت...
با دوستانت چنان باش که جای برای دشمنی باقی بگذاری و با دشمنانت چنان باش که جای برای دوستی باقی بگذاری...
|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه 1389/01/28  |
 روزهای مساوی
فردا صبح پا میشم میرم سر کار و شب میام خونه.

همین.

پس فردا هم همین.

و همینطور همین های دیگر...

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه 1389/01/20  |
 سال نو/خدا بخواد حال نو
آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش.۸۸ بای بای...

پایان سال ۸۸ را به خودم و تمام بد آوردگان ۸۸ تبریک میگم و از خدا برای رفقا تنی سالم روحی پر نشاط و زندگی پر برکت می طلبم.

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه 1389/01/13  |
 یک ماه
فشار فشار فشار و باز هم فشار...

در حال پرس شدن هستم.۸۸ سال غریبیست برای من و چندان علاقه ای به ماندن در آن ندارم و دعای هر شبم پایان این سال به خوبی و خوشیست.

باید دوام آورد و...

و این رسم روزگارست.

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1388/12/02  |
 
 
بالا