تبليغاتX
ساکت
آخرین قله ی عروج را می توان بحر عمیق عشق نامید
بنویسید آزادی...

چیزی نگویید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/25ساعت 1:38 PM  توسط حامد | 
نه راهی برای گریز

نه راهی به پس

....

ایستاده ایم.هرچه بادا باد...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 8:12 PM  توسط حامد | 
این روزها باران می آید و می شوید کوچه های خاک گرفته را...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 11:22 PM  توسط حامد | 
اگه برا امسال بخوای اسم انتخاب کنی چی میزاری؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 0:58 AM  توسط حامد | 
آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی دیگر بباید ساخت از نو آدمی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 11:0 AM  توسط حامد | 
خدا عقل را آفرید برای ماندن!

او عشق را آفرید برای رفتن!

تو را آفرید و این دو به تو داد که بین آن دو تا ابد آواره باشی و در حیرت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 11:41 PM  توسط حامد | 
عابدی بود که چهل سال نخوابیده بود و عبادت می کرد. یک شب خوابید و در خواب خدا را دید. از آن پس هر جا که می رفت بالش را به همراه داشت...
+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 1:56 PM  توسط حامد | 
و نوزادی در گهواره ی نوزادی دیگر می خوابد. در خانه ی او بزرگ می شود و از درخت حیاط خانه ی او میوه می خورد. در خلوت خود از او می ترسد و از تصاحب خانه ی او عذاب وجدان حتی به اندازه ی سر سوزنی ندارد. چرا که دستهای دیگری مرتکب این جنایت شده اند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 0:17 AM  توسط حامد | 
...که آینده آبستن وقایعی است و خیلی چیزها هنوز در ابهام مانده. اینجا دسیسه ای در کار است. ولی وقتی اینجا همه اظهار بی اطلاعی می کنند نمی توان مسائل را روشن کرد.اگر من هیچ نشنیده باشم تو هم هیچ ... پس کی چیزی شنیده؟فقط باید گفت که نصف قضیه خیالات است.سراب است.موهوم است.مثل صورت های خیالی در شب مهتاب یا اشباح و از این جور چیزها!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 9:26 PM  توسط حامد | 
از سفر مشهد که برگشتم با شنیدن خبر از دست دادن عزیزی...

درست همان روز که رفتم مشهد مادربزرگم رفت...

و من تا انتهای سفر بی خبر...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 9:32 PM  توسط حامد |